❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یه روز یه آقای با سوادی میره خونه حیف نون. حیف نون واسش مرغ میکشه . اقا باسواده میگه زحمت کشیدین حالا یه نون پنیری دور هم میخوردیم چرا زحمت کشیدید؟ حیف نون میگه اشکالی نداره 4 تاشو سگ خورده یکیشم شما بخور چی میشه مگه؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیشب ندیدی که چه محشر کردم/ با اشک تمام کوچه را تر کردم/ دیشب که سکوت دق مرگم می کرد/ وابستگی ام را به تو عادت کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مینویسم، چون میدانم هیچ گاه نوشتههایم را نمیخوانی، حرف نمیزنم، چون میدانم هیچ گاه حرفهایم را نمیفهمی، نگاهت نمیکنم، چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی، صدایت نمیزنم، زیرا اشکهای من برای تو بیفایده است، فقط میخندم، چون تو در هر صورت میگویی من دیوانهام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینی ، دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی ؟ پَ نَ پَ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم ! . .