❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کسی که نقطه اغاز هر چه پرواز است ..... تویی در سفر عشق خط پایانی ..... تویی بهانه ان ابرها که میگویند..... بیا تاصاف شود این هوای ابری..... کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق ...... بیا که یاد تو ارامشی است طوفانی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
واسه شکستن یه دل یه لحظه وقت میخوای ... اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچوقت فرصت نداشته باشی . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلمان که میگیرد ، تاوان لحظاتی است که دل بسته بودیم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگذاری نمیکنند . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بعضی ها از دور می درخشند! نزدیک که میشوی یک تکه شیشه ی شکسته ای بیشتر نیستند که باید لگدی بهش زد تا از مسیر نور آفتاب دور شوند و چشمان دیگری را خیره نکند و گول نزنند . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به شترمرغ گفتند : این بار را بردار /// گفت : من مرغم /// گفتند : پرواز کن ، /// گفت : من شترم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر نمی توانی شاهراه باشی ، کوره راهی باش /// اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش /// کمیت نشانگر پیروزی و یا ناکامی تو نیست، بهترین هر آنچه هستی باش ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عکسهای قشنگ، دلیل بر زیبایی تو نیست... ساخت دست عکاس است... درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباۀ آن نگران بودید . از خود بپرسید اقلاً این چیزی که درباره اش نگرانم به وقوع خواهد پیوست یا خیر ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . فردوسی خردمند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آزادی ابر انسان تنها در صورتی واقعی است که در زمان فراشد و در ساختن آینده یی بر پایه گذشته عملی شود .
این منم در حیاط خلوتم بی تو
13 سال و 3 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 32 دقيقه قبلچه قدر مظلومانه تنها
بی ستاره ترین ام در این شب ها
عبور سایه ات از دیوار حیاط خلوتم
افسوس که تکرار نخواهد شد
درخت هست،سیب هم
همان درخت سیب سرخ رو به پنجره
ولی باز افسوس که به دستت سیبی
جدا از بند شاخه نخواهد شد !
چه به چشم به هم زدنی رفتی
که من بمانم و سکوت سرد و دلگیری عصر هر روز
من و چوبه ی دار
که خاطراتت را به جرم نبودنت قصاص کنم !
نمکی در کوچه می زند داد:
میخرم دار و ندار.....
بفروشم یا نه؟
خاطراتت را چند بفروشم؟!
به قیمت تباهیه احساسم در بی تو بودنم ؟!
یا به قیمت تنها یک لحظه با تو بودنم ؟!
بکنم دل ز حیاط و بکنم دل ز حیات ؟!
در دو راهی ماندم...
سر سپارم به کدامین راه نجات ؟
نمکی رد شد و رفت
نه فروختم چیزی !
نه به دار آویختم خرمنی از خاطره را !
شکستم تنها تا مرگ فرسخی از فاصله را !
بین من و تو
تنها یک نفس فاصله است
نفسی که دمش درد و
باز دمش باز درد است
نفسی که علت جریان حیات
در رگ های تن تب دیده ی تنهای من است !
ولی برای شاهرگ گردن من
تاب عبور این همه رنگ سرخ سنگین است !
راهی نیست...
جز این که با طناب به گلویم سدی بزنم
سد کنم عبور نفس های تلخ بی تو بودن را
پس....
عکسی از خود را نهادم کنار قاب مشکی نوار عکس تو
به یاد آوردم آن لحظه که
جدا کرده بود مرگ دستم از دسته تو
زدم مشکی نواری به گوشه عکسم
از عمری که خدا داده بود از هر دمش کردم سپاس
با اجازه اش پای دار
به جرم نداشتنت این بار خود را کردم قصاص... !