❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رودهـ ـا در جـ ـاری شـ ـدن و علـ ـف هـ ـا در سبـ ـز شـ ـدن معنـ ـی پیـ ـدا مـ ـی کنند کـ ـوه هـ ـا با قلـ ـه هـ ـا و دریاهـ ـا با موجـ ـها زندگـ ـی پیـ ـدا مـ ـی کنند وانسان هـ ـاهمـ ـه ي انسان هـ ـا با عشـ ـق، فقط با عشـ ـق پس بـ ـار خدایـ ـا بر مـ ـن رحـ ـم کن بر مـ ـن کـ ـه می دانـ ـم ناتوانـ ـم رحـ ـم کن باشـ ـد کـ ـه خانـ ـه ای نداشتـ ـه باشـ ـم باشـ ـد کـ ـه لبـ ـاس فاخـ ـری بر تـ ـن نداشتـ ـه باشـ ـم اما نباشـ ـد، هرگـ ـز نباشـ ـد کـ ـه در قلبـ ـم عشـ ـق نباشـ ـد، هرگـ ـز نباشـ ـد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه در گوشمان خواندند: شرایط است که آدم ها را بد میکند.بعد این را هم گذاشتیم کنار تمام هی فلانی بد است ها چون که... یادمان ندادند٬هیچ وقت.یاد گرفتیم که آدم ها شرایط را بد میکنند.آدم ها خودشان را بد میکنند.آدم ها به خودشان بد میکنند. این وسط میماند فقط٬تکلیف نمیدانم یکهو چه میشود ها...کجا میرود ها... و سوال هایی که جوابی برایشان نیست.گیرم که ساعت ها بنشینی و بگویی و بشنوی. صحبت اینکه من روی کدام پله ایستاده بودم و تو روی کدام یکی٬دیگر نیست.آخرش میرسیدم.فوقش من کمی آرام تر و تو کمی تندتر راه می آمدی. خب حرف ها را که نمیشود جراحی کرد.حرف ها جسم ندارند اصلا.یک جای کار هم که بلنگد فایده چندانی ندارد کند و کاو کردن دوباره اش. آدم ها که زخم میخورند٬روحشان بالغ میشود.این چیزها زمان میخواهد.همین است که نباید دستکاری کرد زخم ها را.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حرفهای ما هنوز ناتمام .... تا نگاه میکنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ..... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد... گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواستـ ـن را میدانـ ـم
این نخـ ـواستن است
کـ ـه انسان را به گمراهـ ـی میکشانـ ـد
جایـ ـی کـ ـه از هجـ ـوم خویشتـ ـن
به جهـ ـان گریختـ ـه ای...
از آدم هـ ـایی کـ ـه در پس نگـ ـاه سردشان
با لبخنـ ـدی گــرم فریبت مـ ـی دهنـ ـد...
دلـ ـم مـ ـی گیـ ـرد
از سـ ـردی چندش آور دستـ ـی که دستت را مـ ـی فشارد
و نگاهـ ـی که به توسـ ـت و هیـ ـچ وقت تو را نمـ ـی بیند
گـاهـ ـی حتـ ـی
از خـ ـودم هـ ـم دلـ ـم مـ ـی گیـ ـرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خـ ـدایـا! هـرگـآه بـر آستـانـت به گـ ـدایـی برخـاستـ ـم، تـو را بخیـل نیـافتـ ـم و چـون آهنـ ـگ تو کـردم، هیچـ ـگاه تـو را گرفتــه و نـاپذیـ ـرا ندیـدم، بلکـ ـه همـ ـواره تـو را شنـوای دعـاهـایـ ـم و رواکنـنـده خـ ـواستـه هـایـم یـافتـ ـم. اکنـون دیگـ ـربـار به تـو پنـ ـاه جستـه ام،پس پنـاهـ ـم بـده. و از تـو امـ ـان طلبیـده ام،پس دسـ ـت از یاریـم برمـ ـدار. گـ ـدای درگـ ـاه توام،پس محـرومـ ـم مگـ ـردان. دسـ ـت بـه دامـان تو ام،پس مـ ـرا مـران. و دعـ ـاگـوی کبـریـ ـای توام،پس نومیـ ـدم مکـ ـن.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ایستـ ـآده ام... بـ ـرای دیـدن شـ ـاخـه هـای المـ ـاس آرزوهـایـت سبـ ـدی کــه خـ ـدا امشـ ـب بـه تـو هـدیـ ـه مـ ـی دهـد مـ ـرا هـ ـم بـ ـه خـ ـدایـ ـت نشـ ـان بـ ـده . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بهتـ ـرینهـای خـ ـود را به دنیـ ـا ببخـش حتـ ـی اگـر هیچگـ ـاه کافـ ـی نباشـ ـد، و در نهـ ـایت می بینـ ـی که هـ ـر آنچــه هسـ ـت همـ ـواره میـ ـان"تـ ـو و خـداونـ ـد" اسـ ـت نـ ـه میـ ـان تـو و مـ ـردم... "دکتر علی شریعتی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جـ ـا مانـ ـدهـ اسـ ـت!
چیـ ـزی جایـ ـی کـه هیـ ـچ گـ ـاهـ دیگـــر هیـ ـچ چیــز جایـ ـش را پـر نخواهـ ـد کـ ـرد
نـه موهـ ـای سیـ ـاه و نـ ـه دنـ ـدان هـای سفیـ ـد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به انـ ـدازه ی تمـ ـام روزهـ ـای نبودنـ ـم..." خطا از من است، می دانــ ــم... از من که سالهاسـ ـت گفتـ ـه ام "ایاک نعبـ ـد"، اما به دیگـ ـران هـم دلسپـ ـرده ام. از من کـه سالهاسـ ـت گفتـ ـه ام " ایاک نستعیـ ـن" ، اما به دیگـ ـران هم تکیـ ـه کرده ام. امـ ـا رهایـ ـم نکـ ـن... بیش از همیـ ـشه دلتنـ ـگم... به انـ ـدازه ی تمـ ـام روزهـ ـای نبودنـ ـم...
دلـ ـم را سپـردم به بنـ ـگاه دنیـا
14 سال و 20 روز و 5 ساعت و 38 دقيقه قبلو هـ ـی آگهـ ـی دادم اینجـ ـا و آنجـ ـا
و هـ ـر روز برای دلـ ـم مشتـ ـری آمـ ـد و رفـ ـت
و هـ ـی این و آن سـ ـرسـ ـری آمـ ـد و رفـ ـت
ولـ ـی هیـ ـچ کس واقعـ ـا اتـ ـاق دلـ ـم را تماشـ ـا نکـ ـرد
دلـ ـم،قفل بـ ـود کسـ ـی قـفـل قلـ ـب مرا وا نکـ ـرد
یکـ ـی گفـ ـت:چـ ـرا این اتـ ـاق پـر از دود و آه اسـ ـت
یکـ ـی گفـ ـت:چـ ـه دیوارهـ ـایـ ـش سیــاه است!
یکـ ـی گفـ ـت:چـ ـرا اینجـ ـا نــور کــم است
و آن دیگـ ـری گفـ ـت وانگـ ـار هــــر آجـ ـرش فقـ ـط از غـ ـم و غصّـ ـه و ماتـ ـم اسـ ـت!
ورفتنـ ـد و بعـ ـدش دلـ ـم مانـ ـد بـ ـی مشتـ ـری
و مـ ـن تـــازه آن وقـ ـت گفتـ ـم:
خـ ـدایـ ـا تـ ـو قلـ ـب مـ ـرا مـ ـی خـ ـری؟
و فـ ـردای آن روز خـ ـدا آمد و تـ ـوی قلبـ ـم نشـ ـست
و در را به روی همـ ـه پشـ ـت خـ ـود بسـ ـت
و مـن روی آن در نـ ـوشتـ ـم:ببخشیـ ـد،دیگـ ـر بـرای شمـ ـا جــا نداریـ ـم
از ایـن پـ ـس به جـ ـز او کسـ ـی را نـداریـ ـم..
(عرفان نظر آهاری)