❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ” تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ” تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ” تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ” تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ” تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ” تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ” تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . . بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . . از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست . . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . . اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید ! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد ! دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا برای همسایه که نان مرا ربود، نان برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه رفتن بهترین نیست
گاهی میان رفتن وماندن هیچ فرقی نیست
چه قهر باشیم چه آشتی
اصل درست این است که عزیزان ما در خانه ی دل ما جای دارند . . .
.
.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اشک من جاری شد… جای تو خالی بود جـــــــــای تـــــــــو … عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید شعر دلتنگی من سخت گریست . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فـرهنـگ لـغـتهــا نـیـاز بـه ویــرایــش دارند بـرای مـعنی دلـتـنـگی احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت, دلتنـگی یــعنـــی تـــو . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی از غم می شود ویران دلم/کاشکی دلها همه مردانه قسمت می شدند . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کم طاقتی عادت آن روزهایت بود این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از روزهای تکراری ، استفاده ای غیر تکراری بکنید شاید هدف از اینهمه تکرار همین باشد . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آه از بودن و تنها بودن سر به دامن سیاهی سوختن در دل شب روز به سر کردن . .