❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خیلی دلم گرفته از خیلیا... (آهنگ محسن چاووشی) .... دیدگاه ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: "او یقیناً پی معشوق خودش می آید !" پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !" سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی داشتن دوست داشتنیها نیست ........... زندگی دوست داشتن داشتنی هاست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه، نه آیینه به تو خیره شده است تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض، آه از آیینهء دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف! بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش... ظرف این لحظه ولیکن خالیست ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقیست تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پیروزی یعنی … توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر … بدون از دست دادن اشتیاق ….!!!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .



14 سال و 10 ماه و 28 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبل