❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟ به شب تیره خاموشم بخدا مُردم از این حسرت که چرا نیست در آغوشم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟ چرا در بستر آغوش او خفت ؟ چرا راز دل دیوانه اش را به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به چشمی خیره شد شاید بیابد نهانگاه امید و آرزو را دریغا ، آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افکند او را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟ یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهایش را کمر نارون پیر شکست تا که بگذاشت برآن پایش را