محسـن
در اين درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه / ز امروزت مـشـو غـره که از فـردا نــــه اي آگه
محسـن
خانم کلینتون قبل از اظهار نظر در باره هر موضوعی ابتدا مطالعه کند. [رئیس جمهور]
محسـن
نابينا به ماه گفت: دوستت دارم . ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني . نابينا گفت: چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت: چرا؟ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.
محسـن
دستشو طرفم دراز کرد،صدایم کرد،شوخی کرد،معذرت خواست،خندید،سر به سرم گذاشت،می گفت:دنیا دو روزه...بی خیال!سخت نگیر...آشتی...آشتی... گلفروش دوره گرد در خیابان می چرخید.وسط خیابون دویدو دسته ای رز سرخ برایم خرید. خنده ام گرفت...خواستم بگویم آشتی ! ... ناگهان یک موتوری خودش و گلهای زیبایش را پر پر کردو بر زمین ریخت...
محسـن
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت. چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟ مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم. خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان... مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر. زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی. مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت. از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟ مرد گفت:به همسر سابقم .
محسـن
مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم. زن سر جلو برد: مامان خدا زرده؟ - چطور؟ - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده. - خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده. مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد. چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه. زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد.
محسـن
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟ پیرمرد گفت :
محسـن
روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!
محسـن
روسریاش را جلو کشید و موهای سیاه و براقاش را زیر ِ آن پنهان کرد. رو کرد به جوان وُ با ذوق گفت: چه حلقهی قشنگی، نگاه کن، اندازهی انگشتم هست، فکر نمیکردم اینقدر خوشسلیقه باشی. یکدفعه لحن ِ صدایش عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت: پدرم نامههایت را دید، حالا دیگر همهچیز را میداند. امّا تو نگران نباش، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی وُ دلش را بهدست بیاوری، حتماً موافقت میکند. دل ِ کوچک وُ مهربانی دارد. من که رفتم، دستهگُل را بردار وُ به دیدنش برو. راحت پیدایش میکنی. چند قطعه آنطرفتر از تو، کنار ِ درختِ نارون خاکش کردهایم...
محسـن
درخت سرخه دار طی هزار سال زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان به دربرده و تنها کوهستان هایی که در آن می رویید با او برابری می کرد. هزار سال دست نخورده ، هزار سال فتح نشده. سر کارگر با صدای بلند گفت : "چقدر طول می کشد بیندازی؟" هیزم شکن یغور تفی انداخت : "فوق فوقش دو ساعت" "پس تمامش کن"
من ندیده بودم
15 سال و 11 ماه و 30 روز و 5 ساعت و 43 دقيقه قبل