مامانم داره میره مسافرت گفت ظرفا رو جمع کنین بیارین بشورم. اومدم تو اتاقم دنبال ظرف کثیف، یه لیوان که توش شیر خورده بودم و مال هفته ی پیش بود پشت میز لپ تاپم پیدا کردم. یه ظرف شیرنشاسته مال دوهفته پیش که سرما خورده بودم زیر تختم بود، یه بشقاب رشته پلو هم اونور تختم بود. بعله، یه همچین آدمیم من
یه سریام پیدا میشن، نسخه ی ۱۲.۱۰ اوبونتو با پوسته Unity 3D رو توی VPS اونم روی Virtual Machine نصب میکنن فکر کنم تا حالا چیزی به اسم نسخه ی سرور به گوشش نخورده
طرف تا دیشب تیریپ خودکشی برداشته بود از من آدرس جایی رو میخواست که بره قرص برنج بخره, حالا امروز بهش میگم چه خبر؟ میگه حوصلم سررفته بود با بچه ها رفتیم سیم های ویولُنم رو عوض کردیم اومدیم ...
بین ده تا پونزده دقیقه توی گرما منتظر تاکسی ایستاده بودم بالاخره یه تاکسی اومد همین که داشت به من نزدیک میشد یه مردِ میانسال از راه رسید, اومد جلوی من دستشو بلند کرد واسه تاکسی, سوار شد رفت آدم چی به این ملت بگه؟
میگه : احساس میکنم خودتو واسم میگیری, حس میکنی خیلی از من سَر تری؟ میگم : من آناهیتا؟ مگه من چی دارم که احساس کنم از تو سَر تَرَم؟ میگه : احساس کردم همچین توهمی واست پیش اومده ...
یه تبلیغ هست, تلویزیونِ ایران میذاره, در مورد اعتیاد به اینترنت, خیرِ سَرَم هر وقت رفتم توی سالُن اینا زدن تلویزیونِ ایران, داشت این تبلیغِ رو میذاشت. بعد که تموم میشه همه یه نگاه به من میکنن بعد بلند میزنن زیرِ خنده. تصمیم گرفتم دیگه توی سالن نرم ... /