سهراب گفت: زیر #باران باید رفت ... و من زیر #باران رفتم ... چترها را بستم ... و چه احساس زیبا و شیرینی ست ... تنها،خالی از هر حسی ... حسِ پاکی #باران وجودت را پر می کند ... و تو انگار جزئی از #باران می شوی ...
مهربان #خدایِ من ... کسی است که در مقابل گناهانِ بی شمارِ من سکوت می کند ... میداند هنوز خام و دلبسته ی دنیا هستم ... و هرگاه شرمسارانه و گرفته از دنیا و مردمش به سویش باز می گردم ... عاشقانه و با رویی گشاده آغوشش را برایم باز می کند ...
دوران #کودکی ام را که مرور می کنم ... افسوس می خورم ... بر #آرزوهایی که روزی داشتم ... و اکنون ... از آنها تنها #لبخندی مانده است ... که گاهی روی لبم می نشیند ...