بازی با کلمات و دِل واژه ...
می نویسم نوشته هایم را ... بی ارزشند ... اما تنها نگاهِ زیبایِ تو ... آنها را ارزش می بخشد ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو از حوالیِ چشمانم می گذری ... چشم هایِ همیشه بارانیِ من ... رنگین کمانی می شوند ... به زیبایی چشمانِ تو ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو را حس میکنم ... با تمامِ وجودم ... اینجاست که دوریت حس نمی شود ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دوری از من و روزگارِ من اینست ... روزهایم تاریک بدون تو ... شب هایم روشن از یاد تو ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یکبار همچون نسیم از دلم گذشتی ... حالا دلم با هر نسیمی ... به تپش می افتد ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تا زمانیکه پرستیدن معنایِ عشقم به توست ... چه باک که مرا کافر بنامند ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
همانند بازی هایِ کودکانه بود عشقمان ... چشم گذاشتم ... و تو برایِ همیشه رفتی ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ماه امشب زیباست ... و تنها ... حتی با وجود ستاره ها ... مثل من ... تنها ... با وجود خاطرات تو ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تــیـرگی شب هایم را ... چون همرنگِ چشمانِ توست ... دوســت دارم ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در دلِ من چیزی ست ... مثلِ یک بیشه ی نور ، مثلِ خوابِ دمِ صبح ... و چنان بی تابم ... که دلم میخواهد ، بدوم تا ته دشت ... بروم تا سرِ کوه ... دورها آوایی ست ... که مرا می خواند ...