الان اینطور نیست ؟ جوامع قدرتمند در رفاه نیستد ؟ جوامع مث افریقا در عذاب نیستند ؟
نکته دیگه اینکه یادمه یه جایی خونده بودم " اگر کسی دو هزار سال پیش در جاهای دور افتاده زندگی می کرد ، توانسته چیزهایی بسازد که کاملا شبیه وسایل زندگی امروزی ست ، چطور ذهن و دل و درونیاتش می تواند متفاوت باشد ؟
میکروسکوپ و تلسکوپ امکان دیدن چیز هایی را برایمان فراهم می کند که پیش از این نمی توانستیم ببینیم یا ایمیل سریع تر از نامه است ، اما باز هم شکل دیگری از نامه نگاری است "
همه این حرف ها نظر شخصی من بوده / و قرار نیست درست باشه / فقط یه نظر بود
مرسی از همگی
خبرهایی از یک کلمه رسیده بود.
کلاغ میدید کلمه، مردمان را میکشد.
او شکمی سیر خورد.
میدید کلمه، مثل بولدزر میدرد
تمامی شهرها ویرانه میشوند. دوباره، او شکمی سیر خورد.
کلاغ میدید زبالهها دریاها را مسموم میسازند.
محتاط شد.
میدید نفس کلمه، سرتاسر زمینها را میسوزاند
تا زغالی غبار گرفته بشوند.
کلاغ به پرواز درمیآمد و آشکارا تماشا میکرد.
کلمه آهسته راه باز میکرد، به تمام دهانها راه مییافت،
دهانهایی بدون گوش، بدون چشم.
کلاغ میدید کلمه شهرها را میمکد
انگار بر پستان گاوی شلخته و چاق آویخته باشد
تمامی مردمان را مینوشد
تا جاییکه دیگر هیچ باقی نمانده باشد،
تمامیشان درون کلمه، هضم شده باشند.
قحطیزده، کلمه لبان گندهی خویش را بر
شکم متورم زمین نهاد، مانند یک مارماهی غولپیکر شده بود –
بعد از همانجا مکیدن را شروع کرد.
هرچند تلاشهایش بینتیجه ماند.
او هیچ بهجز مردمان را نمیتوانست هضم کند.
پس چروکیده شد، ضعیفتر کوچکتر شد،
مانند یک قارچ از هم پاشید،
سیاه میشد.
عاقبت، دریاچهای شور و مرده بود.
زمانهاش گذشته بود.
تنها صحرایی تلخ باقی مانده بود.
جابهجایش استخوانهای مردمان زمین بر آن
میدرخشید.
بر همینجا کلاغ گام برمیداشت
و عمیقاً به فکر فرو میرفت...!
شعر "یک فاجعه" از دفتر "کلاغ" / تِد هیوز / مترجم: سیدمصطفی رضیئی
حتماً همچین جملاتی به گوشتون خورده !
باعث ِ تاسفه ! واقعاً ارزش زن توی جامعه ما همین قدره ؟!
و از همه چیز اسفناک تر اینه که همچین جملاتی رو از زبون یه زن بشوی !
زنی که شاید باورش شده کمترین و کم ارزشترین موجود ِ روی زمینه !
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
13 سال و 4 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 55 دقيقه قبلآن برگ های مرده که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار...
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تجسم معصومی از چراغ نبود ...