دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

! Calm Down

! Calm Down
مرد
امتیاز: 5647

دنبال‌شدگان

(1626 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(463 کاربر)

گروه‌ها

(20 گروه)

بازدید

yookabed
kp3t5hoz3k7tdecmyoi.jpg yookabed

خدایا , شب قدر است و قدر شب قدر تو میدانی , به قدر من ننگر، قدر خویش اعطا کن . . . آمین

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
میترا
میترا
در دوره

در ساحل ماسه اي با خدا قدم ميزدم , به پشت سرم نگاه كردم , جاهايي كه از خوشي ها حرف زده بوديم دو ردپا بود و جاهايي كه از سختي ها حرف زده بوديم جاي يك ردپا بود; به خدا گفتم در سختي ها كنارم نبودي؟ گفت آن ردپايي كه ميبيني من هستم , تو را در سختي ها به دوش ميكشيدم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهسا
مهسا

پسر جون افتخار میکنی هرزه ای؟ افتخار میکنی هر روز با احساس یه دختر بازی میکنی و میری پزشو به دوستات میدی که با اینم آره !! که همه آویزونتن؟ افتخار میکنی از 10تا کلمت 1000تاش فحشه و احترام گذاشتن به هیچ کس رو بلد نیستی؟ افتخار میکنی که بگی اهل تعهد نیستی و دختر واسه بازی دادنه؟ همه این کارارو میکنی که فردا که ازدواج کردی مثلا دلت نخواد...فکر کن دلی که مریض شد دلش نخواد... فکر کن یه درصد احساس میکنی خیلی شاخی که تو یه لحظه با هزارنفری ؟ عزیزمن!! اینا افتخار نیس...عقدس...کمبوده...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مهسا
مهسا

یه کشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای کشتی یهو از دور یه کشتی دزدای دریای رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمنا اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش کرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شکست خوردن! کشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد که دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اون پیراهن قرمز منم بیارین تنم کنم!! خلاصه، زدن دخل این یکی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن. یکی از ملوانا که کنجکاو شده بود از ناخدا پرسید: ناخدا، چرا هر دفعه که جنگ می‌شه پیراهن قرمزتو می‌پوشی؟ ناخدا می‌گه: خوب برای اینکه توی نبرد وقتی زخمی می‌شم، پیراهن قرمزم نمی‌ذاره خدمه زخمای منو خونریزیمو ببینن در نتیجه روحیه‌شون حفظ می‌شه و جنگ رو می‌بریم. خلاصه، همینطوری که داشتن می‌رفتن، یهو 10 تا کشتی خیلی بزرگ دزدای دریایی رو که کلی توپ و تفنگ و موشکو تیر کمونو اکلیل سرنج و از این چیزا داشتن می‌بینن. ناخداهه که می‌بینه این دفعه کار یه کم مشکله، داد می‌زنه: خدمه سریع برای نبرد آماده بشین ضمنا پیراهن قرمز منو با شلوار قهوه‌ایم بیارین!

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهسا
مهسا

یه لحظه پیش خودت تصور کن: تو حموم باشی یهو یادت بیاد حوله ات رو با خودت نیاوردی داد بزنی که یکی واست حوله بیاره بعد از چند دقیقه صدای در بیاد در رو باز کنی یه دست بیاد تو حوله ات رو بهد بده . بعد همون جور که داری لباست رو می پوشی یادت بیاد که همه رفتن مسافرت و کسی خونه نیست.

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهسا
مهسا

یه نفر با چشما و گوشای کاملا بسته در اداره های دولتی فقط از روی بو و رایحه موجود در فضا میتونه ساعت رو حدس بزنه بوی دهن : 8 الی 9 صبح بوی نون و خیار : 9 تا 10 بوی عرق: 10 تا 12 بوی جوراب : 12 تا 1 بوی میکس عرق ، جوراب ، گلاب : نماز ظهر بوی نهار :1 تا 2 بوی آروغ:2 الی 3 بعدازظهرshokol @ @ریحانه(دوست ساده خاندان) @بابک (تنهای خاندان) @بابا مانی ( بزرگ خاندان ) @آيدا(فتنه خاندان!) @*mahsa* @... وَحیـــــد __ @مهیار @sina*{گل پسر خاندان}* @سروش(نگهبان خاندان) @مهسانه(جیگیلی خاندان) @مهشی ــد @yaaas(رپر خاندان) @سپهر(فراموش شده خاندان) @ⓟⓐⓡⓘⓐ @ⓜⓘⓝⓐ @رویــــــا♥قلب خاندان♥ @مونا(لامپ خاندان) @ماما امیر(بزرگ خاندان) @سـانازシ (شیمـیست خـانـدان)

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حُـجَّتـــ
حُـجَّتـــ
توسط موبایل

من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
mitra
mitra

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر

این ارسال را بازنشر کرده است.
shokoo
shokoo

قوانین رانندگی در مشهد: قانون حق تقدم: اول نیسان مِره،بعد مو،بعد هرکی تِنیست کاربرد راهنما: فقط تو عروس کشون به صورت جُفتی مِزنِم ،در مواقع عادی آرنج رِ از شیشه ماشین مِدم بیرون وعین بال کِفتر چاهی تِکون مِدم چراغ قرمز،ورود ممنوع،دور زِدن ممنوع،ورود آقایان ممنوع و... بِرِ موتور سِوارا تعریف نِرِفته و موتور سِواری که نِتِنه از تو پیاده رو بِره موتور سوار نیست چراغ زرد یعنی: گاز بِده یره فِس فِس نکو قِرمز رَف انواع بوق: بوقِ یِواش یعنی: سِلام نوکَره دِیی تک بوق یعنی: بِرِسونُمت دو بوق یعنی: پَنرا دو نِفر بوق ممتد یعنی: بِکِش کنار یَره نیسان آبی دِره میه همه ی مشدیا رو عششششقه یَرههههه

این ارسال را بازنشر کرده است.
بـهـــار
بـهـــار

یه دوستم نداریم همه ی پستامونو بازنشر کنه

و 1 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
mahdis
mahdis

بر خلاف اين مملكت كه مرد و زن مساوي اند ، توي مملكت ما مردها از صبح تا شب بايد سگدو بزنند تا زندگي خانم بچه ها را تامين كنند و خانم ها اگر خودشان را درگير بچه داري نكنند ، يعني اين كه يا اصلا بچه دار نشن يا اين كه وضع شوهره آن قدر خوب باشد كه بتوانند بچه ها را بگذارند مهدكودك ، سلطنت مي كنند و و آن قدر وقت آزاد و فراغ بال دارند كه هم بچسبند به شعر و شاعري و هم به نقاشي / توپ شبانه / جعفر مدرس صادقي /.

این ارسال را بازنشر کرده است.