Nazanin
چوپان قصه,دروغگو نبود او از درد تنهایی گرگ را فریاد میزد اما افسوس که کسی تنهاییش را نفهمیدو همه در پی گرگ بودند و تنها گرگ فهمید که اوتنهاست...
Nazanin
خدایـــا ؛ میدونم ایـن روزهــا حرفهـــایم بوی نــاشـــکری می دهنــد ... امـــا تـــو... بـه حســـاب تنهـــایی و درد دل بگـــذار...!