maedeh
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:... مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است
اومممممممممممممممد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
14 سال و 7 ماه و 12 روز و 10 ساعت و 17 دقيقه قبلخ حتما اومده دیگه
پس مباررررررررررررررررررکهههههههههههه 

14 سال و 7 ماه و 12 روز و 10 ساعت و 2 دقيقه قبلد نه د . باید .... بیاد
14 سال و 7 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلسلومت باشی مادر
#پيرشي جووون

14 سال و 7 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 28 دقيقه قبل توسط موبایل#پيرشي جووون

14 سال و 7 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایل