سحـــر خاتـــون
خستــــــــه ام.... از تــــــــو از ایــن فـاصلــــ ـ ــ ـ ــــ ــ ـ ـ ــــه هـایـی کـه هـــــــــــــــــــــــــر روز بیشتــــرش مـی کنــــــــــــی از در انتظـــــار مـانـــدن وعــــده هـا و قــــــــــــــول و قــــرار هـایـی کـه راحــــت آنهــا را مـی شکنـــــــــی از عشـــــــق و دوسـت داشتنتـــــــــــــــــــــــــــــــ از اینکــه تــــــو واقعـــا عـاشقــــــــــــــی ؟! از اینکــه مـی آیـــی و عــــــــــاشق مـی کنـــی و محـــــــــو مـی شــوی تـا فـرامـــــــــــوشت کنــم از اینکــه دوبــاره مـی آیـــی تــــازه مـی کنـــی خـاطـــــرات را و بـاز محــــــــــــــــو مـی شــوی...
سحـــر خاتـــون
تلخی قهوه خوشمزه تر از هر شیرینی مصنوعی ایه که خودمونو میخوایم باهاش گول بزنیم...هرکاری کنی بازم قهوه تلخی دلنشین خودشو داره...درست مثل حقیقتا و دروغای زندگی...
سحـــر خاتـــون
مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی با سبزش روزهایم را نقاشی می کنم و با قرمزش قلب تپنده ای که پر است از شور زندگی و با زردش خورشید خانم مهربانی که گیسوانش را هر روز برای لبخند من شانه می زند مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی این کاغذ بی خط نمی ماند و این روزها حک می شوند بر سپیدی تنش مداد رنگیهایت را اندکی قرض بده خدایا که زندگی اگر طرحی سپید و سیاه باشد هیچ بنده ای دل نمی بندد و دل نمی بازد دستانم را ببین ، نگاه انگشتانم مدادرنگی هایت را می خواهد .......
سحـــر خاتـــون
باد می آید ، برگ ها را می برد ، دیروزها را می برد ، دفتر خط خطی غم ها را می برد ، ابرها را می برد و من می مانم و گیسوان بافته ی خورشید و دفتر نقاشی سپید این روزها و نگاه تویی که عطر خوش یاس می دهد
سحـــر خاتـــون
دست به دامان تو می شوم خالق من ، خالق ما ، خالق لحظه و ثانیه ی مهر ، خالق روز ، خالق ماه