سحـــر خاتـــون
چشمانم را که نخواندی! حرفم را هم که گوش نمی کنی! در تست احساس هم که رد شدی! بوئی از درک هم که هیچ نبردی! پس چطور لمس می کنی حواس پنج گانۀ آدمی را؟!
سحـــر خاتـــون
می شود من امشـب... واژه ها رو به هم نبافم ؟ رنج هایم را هوار نکشم ؟ شعر نگویم ؟ فقط......بی حاشیه ، بی استعاره ، ساده بگویم : دوستت دارم؟!..
سحـــر خاتـــون
آغوش تو گناه نیست...من در آغوش تو آرامش یافته ام...که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست...آغوش تو گناه نیست...من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام...که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست...آغوش تو گناه نیست...
سحـــر خاتـــون
توی شبای تاریک با تو نشستم...توی شبای مه گرفته با تو نشستم...از تو میخونم امشب تو...با منی امشب...تو من رو بالا میبری به سوی آسمون ها...تو من رو بالا میبری به سوی آسمون ها ...
سحـــر خاتـــون
حالــــم گرفته از اين شهر... كه آدم هايش همچون هوايش ناپايدارند !!! گاه آنقدر پـاك كه باورت نمي شود! گاه چنان بيمعرفت كه نفست ميگيرد !!!
سحـــر خاتـــون
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! ... معـلـوم است ، به در خانه تو ! ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
سحـــر خاتـــون
نگران صدای خسته ی من نباشید اگر صدایتان می کنم نگران پاره های روح من نباشید اگر دست و پا می زنم تا یکپارچه شوم من خوبم من هیچ وقت اینقدر خوب نبوده ام داستان جز این نیست که من در ازدحام خوشبختی هایم دست و پا میزنم «دیگر بدنبال تخت پاره ها نمی گردم می خواهم شنا کنم!!!»
سحـــر خاتـــون
دلم برای همدم بچگیام تنگ شده...«پستونکم»!!!