سحـــر خاتـــون
مرسی که هستی و هستی را رنگ میآميزی هيچ چيز از تو نمیخواهم فقط باش, فقط بخند , فقط راه برو نه.راه نرو میترسم پلک بزنم ديگر نباشی ...
سحـــر خاتـــون
اگه با خاله خرسه دوست شدی ... هشیار باش و لحظه ای غفلت نکن ... این روزها اینجور دوستی ها زیاد شدند ....
سحـــر خاتـــون
نبودنــــت ها را با خیـــــالِ بودنت به هم بافته ام... چه سنگین شده این شال گردن ...دارد بغضم را در گلو خفه میکند...
سحـــر خاتـــون
کلمات بی صدای تو روحم را نوازش می کند انگار در پس تنهایی انگشتان آشنایی ساز مرا می نوازد ... به وسعت لبخند آهنگین می شوم ... نت های آرام ، کوتاه و مداوم ... لحظه دلنشین می شود آرام می شوم.......
سحـــر خاتـــون
قصه هایی که نگفتی اشک هایی که نریختم ...فریادهایی که نزدی و شعوری که نداشتم ...رازی که سر به مهر ماند میان ما؛عشق بود...
سحـــر خاتـــون
گاهی دلم میگیرد از آدم هایی كه در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند ...دلم میگیرد از خورشیدی كه گرم نمی كند ...و نوری كه تاریكی میدهد ... ازكلماتی كه چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی كه دستت را می فشارد و نگاهی كه به توست و هیچ وقت تو را نمیبیند از دوستی كه برایت هدیه دوبال برای پریدن می آورد و بعد پرواز را با منفورترین كلمات دنیا معنی می كند دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به این همه هیچ گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد
سحـــر خاتـــون
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
سحـــر خاتـــون
نقاش باشی ... چقدر می گیری ، بیای صفحه های سیاهِ دلم رو رنگ کنی ؟ .........بعد، برای دیوارِ اتاقم یه روز آفتابی بکشی که نور آفتاب تا وسطِ اتاق اومده باشه ... ... راستی ... من روی صورتم یه خنده می خوام ، نرخِ خنده که گرون نیست ...
سحـــر خاتـــون
معجزه است این دستان سرد تو وقتی که تن مرا این چنین آتش میزند!! ... انگار " من " به " تو " مبتلا شده!! درمانش را می دانی؟؟!
سحـــر خاتـــون
حرفی نیست !!! من هیچ نداشتم ...که ... به تـــــو بِدَهَـــــــــــم ..... تــــــــو اگر داری مُشــــــــــــــتی !!! فقــــــــــــط مُشتی .... صــــــــــــــــداقــــــــــــــت بیار
سحـــر خاتـــون
ایــن روزا ؛ طــرح روی جــلد آدمــاســت کــه پــرفــروشــشون میــکنه ...
سحـــر خاتـــون
گل شکفته ! خداحافظ ... اگرچه لحظــه ی دیـــدارت شروع وسوسه ای در من ... به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیـم آری ... موازیــان به ناچاری که هردو باورمان ز آغـاز ... به یکدگــر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده ... دوباره زنده نشد امّا ... بهار در گل شیپـوری ... مدام گرم دمیدن بود
سحـــر خاتـــون
دیوارا اسیرش كرده بودن.می خواست نجات پیدا كنه ولی نمی شد!راه نجاتی نبود.همش دیوار بود و دری وجود نداشت.دیوارا رو خودش ساخته بود ولی یادش رفته بود كه در درست كنه!دیوارا خیلی محكم و به بلندی آسمونخراش بودن و حتی نمی تونست از روشون عبور كنه و یا خرابشون كنه.یه روز همه جا لرزید و دیوار ریخت و اون زیر آوار موند.هیچ وقت نتونست اونور دیوار رو ببینه.اونور دیوار جز رویا چیزی نبود......!