مانند کودکی
که به بستنی نگاه می کند
به تو خیره می مانم،
لب می سایم
و آب دهان می بلعم،
به حسرت ِ بوسیدنت در خیابان
فکر می کنم
و نمی فهمم
که چرا باید خدانگهدار بگوییم
اصلن چرا باید این خیابان به انتها برسد
و چرا ساعت
ثابت نیست،
می فهمم ات که تو هم به اجبار
تن به رفتن می دهی،
اما این کودک ِ بی قرار
نه تو را درک می کند
و نه مرا.
بی توخوش نیست دلم بی تو ای محرم راز
چه کنم با گل سرخ ؟
چه کنم با گل ناز ؟
تک و تنها چه بگویم به بهار ؟
گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم ؟
گر بهاران پرسد :
« لاله زار تو کجاست » ؟
من پر از عطر خوش هم نفسی
تو چرا تنهائی ؟
غمگسار تو کجاست ؟
من و این سینه تنگ من و پائیز غم آلوده درد
همدمم سایه تنهائی خویش بی بهار رخ یار
تک و تنها چه بگویم چه بگویم به بهار ؟