وقتی می رفتی بهار بود ....تابستان که نیامدی ....پاییز ماند .....پاییز که بر نگشتی ....پاییز ماند ..... زمستان که نیایی ... پاییز می ماند... تورا به دل پاییزیت .... فصل ها را .....به هم نریز .......
جمعه ها را باید مچاله شد زیر پتو, چشمها رو بست و مدام رویا بافت؛ از جنس خوابهائی که دوست داشتی روزی واقعی باشد؛
جمعه ها باید چای دارچین با نبات بریزی و بخزی کنار شومینه فال حافظ بگیری و حافظ بشارتت دهد از یوسف گمگشته...
جمعه ها باید یکی را داشته باشی برای فیلم دیدن از جنس فیلمهای رومانتیک تا با هر بوسه آکتورها از لبان معشوقت صد بوسه برچینی...
جمعه ها باید آهنگ ملایم گوش بدی از آن آهنگها که بردارد ببرتت به گذشته , سفر کنی به خاطرات با اون بودن و نفهمی کی اشک گونه هایت را خیس خاطره کرد...بعد قلم را برداری و دو سه خط بنویسی هرکجا که شد گوشه روزنامه باطله؛ روی دستمال کاغذی؛ یا توی بلاگت و دنیای مجازت...
جمعه ها باید یکی را داشته باشی دستش را بگیری بزنید به دل جاده ، آهنگ گوش دهید و نعره بزنید ؛ توی تونلها سرتان را از پنجره بیرون بیاورید و بلند داد بزنید دوستت دارم ....
جمعه ها باید یکی باشد وگرنه عصر جمعه که شود دق میکنی در تنهائی خود...
امان از این جمعه های تنها
صدایم کن
به شیوه ی سکوت ،
به سَبک ِ تلنگر باد
بر پنجره ها ،
به مهربانی
سایه با آفتاب ،
به رسم نوازش ِ مهتاب بر گیسوی ِ تنهایی .
صدایم کن ...
که در بی انتهاترین نقطه ی ازدحام فریاد
کم آورده ام
صدایت را
سهم من از بودن تو دوباره تنها شدنه
رفتن تو برای من بهشت که هیچ،جهنمه
اینقدر عاشقت بودم که گفتی عشقت مبهمه
هرچی میخوای بگی؛بگو،میبینی؟ حال و روز من غمه
خیال می کردم میتونم باهات تا آخرش بیام
فکر نمی کردم بد باشه جواب مهربونیام
یه سال بازم گذشت و رفت من موندم صبوریام
دلت هوایی شد نموند به پای بیقراریام
بازم چی شد؟ چی گفت بهت که باز دل از من بریدی
جون دوتامون راست بگوچی باز تو چشم اون دیدی؟
بازم بهت وعده داده که مهربون شدی باهاش
آسمونش آبی تره؟ که باز میشی ستاره هاش؟
بازم رو اسم من میخوای یه خط قرمز بکشی
طعم جدایی از منو دوباره از سر بچشی
باشه میرم،اما بدون یکی به جای تو میاد
یکی که عاشقم باشه حتی زیادتر از زیاد
امروزو یادت بمونه دلت دوباره تنگ میشه
خیانت کردن به اونم دیگه برات عادت بشه
فقط یه خواهشی دارم هرجا دیدیم همدیگه رو
بی اعتنا باشیم به هم،من میگذرم تو هم برو...
رفتم سر کمد لباس دختر خاله م ( چه موجود کثیفی هستم من ) از اون روز به بعد اسمشو گذاشتم باب اسفنجی فک میکردم سایزش 75 باشه بی شرف به زور 65 میشه حالا میگه چرا بهم میگی باب اسفنجی میگم همینجوری
پسر بودن یعنی نافتو که بریدن روش 2 سال حبس هم بریدن
پسر بودن یعنی فقط تا اخر دبستان بابا مامان پشت سرتن بعدش جامعه بزرگت میکنه
پسر بودن یعنی فقط یه سال وقت داری که کنکور قبول نشی
پسر بودن یعنی بعد 18 دیگه یا سربازی یا سربار
پسر بودن یعنی استرس سربازی و حسرت درس خوندنه بدون استرس
پسر بودن یعنی بعد بابا، مرده خونه بودن، سنم نمیشناسه یعنی چی؟؟ یعنی بابا نباشه نون باید بدی حالا 5 ساله باشی یا 50 ساله
پسر بودن یعنی حفظ خواهر و مادر و همسرت از هر چی هیزیه
پسر بودن یعنی آزادی که از ( آ ) اولش تا ( ی ) آخرش همش مسئولیته
پسر بودن یعنی جنگ که شد گوشت تنت سپر ناموسته
پسر بودن یعنی یه سگ دو زدن واسه یه لقمه نون که جلو زن و بچه کم نیاری
پسر بودن یعنی واسه عید لباس نخری که دخترت واسه خریده لباس کم و کسر نیاره
"پسر بودن یعنی بی پول عاشق نشی"
پسر بودن یعنی حرفایی که میمونه تو دل
پسر بودن یعنی " مرد که گریه نمیکنه "
پسر بودن یعنی همیشه بدهکار بودن به همه
پسر بودن یعنی بعد سربازی روز اول کلی تحویلت میگیرن روز دوم به چشه زالو نگات میکنن
پسر بودن یعنی .......... مسئولیت مسئولیت
یکم به خودمون بیایم ببینیم کجا وایسادیم.
به سلامتـــــــــــــــی همه پسرا...