کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
همه چیز به سکوت گذشت من خیره به دستهاش او به لیوان چای
کوه یخ
دستانش مثل برف میدرخشید . بس که شیشه های ماشین های عبوری را تمیز کرده بود . همه نگاهش میکردندو او ولی با جدییت کار میکرد و با ادبی خاص تشکر میکرد. دبیرستانی بود . با خودم فکر میکردم این دختر را با که میشود مقایسه کرد در این روزگار. آیا او هم مثل هزاران هزار دختری که در این شهر تن به هر کاری میدهند نمیتوانست باشد .؟ چرا میتوانست . اما غیرتی داشت به بلندای البرز . دلم میخواست اگر میشد میرفتمو به دستانش بوسه میزدم . و میگفتم من که خواهر ندارم اما تو رامثل خواهر نداشته ام دوست دارم . و میگفتم با صدای بلند که تو از خیلی مردها هم مرد تری. خدا یارت
کوه یخ
این روزها هوای مرا نداری ، خفه نمیشوی ؟ بی هوای من !
کوه یخ
از خواب پریدم چشام پر اشک بود بلند شدم و یه راست رفتم سمت کمد تنها یادگاری از تو عطرت بود که روی پیرهنم جا مونده بود سر کشیدم بوی نبودنت رو
کوه یخ
اگه جیبه بابام استعدادش رو داشت، من الان یه خواننده، بازیگر، نوازنده، رقاص و چه بسا یه مهندسه درست و حسابی بودم!