کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
فرهاد اگر الان عاشق شیرین میشد برای کندن کوه حتما با دینامیت تقلب میکرد
کوه یخ
و چه بیذوق جهانی که مرا با تو ندید.../ محمدعلی بهمنی
کوه یخ
شهردار : اونا رو می بینی آقای رنگو ؟ اونا دوستها و همسایه هام هستن . زندگی اینجا سخته ، خیلی سخت می دونی اونا چه جوری تا الان دووم آوردن ؟ اونا باور دارن ! باور دارن که اوضاع بالاخره بهتر میشه ، اونا باور دارن که برخلاف همه ی شواهد و قرائن فردا بهتر از امروز میشه ؛ مردم باید به یه چیزی باور داشته باشن ... Rango - Gore Verbinski
کوه یخ
مرد و زنی بودند که با هم توی کلبه شان در کنار دریا زندگی میکردند. وقتی بچه دار شدند و بچه شان بزرگ شد این بچه به دریا رفت و توی آب شنا کرد. کوسه ای از آب بیرون پرید و او را زد و آن پسر مرد. بار دیگر بچه دار شدند. باز هم کوسه بچه را کشت. مرد و زن دیگر دل ماندن نداشتند که در کنار دریا زندگی کنند. بارشان را بستند و از هر چه دریا بود دور شدند که دریا را نبینند. یک روز برای سومین بار بچه دار شدند. این بچه وقتی بزرگ شد از پدر و مادرش پرسید: مگر من خواهر و برادر ندارم؟ پدرش گفت: تو برادر داشتی، اما وقتی بزرگ می شدند کوسه آنها را میخورد، ما هم از کنار دریا بار کردیم و اینجا آمدیم. پسرش گفت: کوسه چه شکلی است؟ پدر وقتی شکل کوسه را روی زمین کشید، پسرک آن را خوب نگاه کرد و مُرد. کوسه/ چهل گیسو/ محمدرضا صفدری