پارسال مثِ هرسال قرار بود ما #روز-عاشورا شیر کاکائو بدیم که منم مسئول درست کردنش بودم، شیرو که ریختم یکم که جوش اومد دیدم داره تیکه تیکه میشه منم از رو نرفتمو کاکائو رو ریختم... هر چی میگذشت اوضاع خرابتر میشد بیشتر شبیه جلبک رو آب شده بود تا شیر کاکائو... یکی اومد گفت حتما شیر فاسد بوده یکی گفت کاکائو خراب بوده خلاصه مجبور شدیم اونهمه رو بریزیم دور... سر ِ شام که شد بابام اومد گفت این #دوغها رو که تو یخچال گذاشته بودمو چیکار کردین؟ اینجا بود که همه همدیگه رو نگاه میکردنُ باقی ماجرا که نگفتنش بهتره
#کوفه خشکسالی شده بود.خیلی وقت بود باران نباریده بود.آمدند پیش حضرت علی،ایشان فرمودند:"به فرزندم #حسین بگویید برایتان دعا کند."آمدند پیش امام حسین،حضرت دعا کردند و #باران بارید.خوشحال شدند گفتند:جبران میکنیم...!
رو یکی از دیوارای یکی از خیابونای شهر دیدم نوشته بود: ...آخه خواهر من..تو که بلد نیستی پارک دوبل بکنی...بهتر نیست مثل سابق که اتومبیل اختراع نشده بود بری سوار خری الاغی چیزی از این دست بشی؟؟..بهتر نیس خداییش؟؟ . . . . زیرش هم نوشته بود.. ...البته من خواهر شما نیستم..ولی چنانچه شما قبول کنید خر یا الاغ و یابوی من بشید با کمال میل خودروی خودم رو میفروشم ...سوارتون میشم!!...چراکه نه!!
يك جمله از دكتر حسابي : حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است ، هرچه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر است و هرچه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر میگردد