گاهی وقتها ... آدمها ... با یه حرف ... با یه کار ... نمی دونن که پاشون رُ میذارن رو گلوی آدم و فشار میدن ... نمی دونن که ذره ذره آدمُ داغون می کنن .... نمی دونن که یه زخمی میذارن تو قلب آدم که تا مدتها دردش حس میشه ... گاهی وقتها ... بعضی آدمها ... نمی دونن با یه حرف ... با یه کار ... چی به سر همدیگه میارن ...
نه شیما جان دقت کنی زیر اکثرا دیدگاه هم میگذارم یا تو همون سرعت جواب سلام و بای رو هم میدم ...فقط سرعت خوندم بالاست چون دوران دبیرستان تند خوانی میرفتم ...و بعدشم انقدر پست بچه ها رو خوندم اولش رو بخونم می دونم تا آخرش چیه
شب جلو تلویزیون خوابم برده بود مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟