همانا ای دخترانی که برنزه می کنید و موهایتان همیشه فشن است و بینی خود را جراحی میکنید......!!! . . . . ... . . . . . . . . . . خیلی خوب کاری می کنید به بعضیاتون واقعا میاد!! مگه چیه؟؟؟
رانندگی در شهر های مختلف : شیکاگو: یک دست روی فرمان، یک دست بیرون پنجره... نیویورک: یک دست روی فرمان، یک دست روی بوق... بوستون: یک دست روی فرمان، روزنامه در دست دیگر، پا محکم بر روی پدال گاز... اوهیو: هر دو دست بر روی فرمان، هر دو پا روی پدال ترمز، قرار گرفتن در تیر رس تروریست ها... کالیفورنیا: هر دو دست روی هوا، قیافه گرفتن، هر دو پا روی پدال گاز، صورت چرخیده و مشغول صحبت با کسی که روی صندلی عقب نشسته... به ایران خوش آمدید: یک دست روی بوق، با دست دیگر مشغول دست دادن، یک گوش به موبایل، گوش دیگر مشغول شنیدن موزیک با صدای بلند، پا بر روی پدال گاز، چشمها به خانمهای کنار خیابان دوخته شده، صحبت با شخص دیگری که در ماشین بغل او در حرکت است.
یکی هست، تو قلبم، که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه
نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه
یه کاغذ، یه خودکار، دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه، که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه
یه روز همین جا توی اتاقم یکدفعهگفت، داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه می کردم درو که می بست، می دونستم که می میمرم
اون عزیزم بود، نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم، بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا
سکوته اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعته رو دیوار
دوباره نمی خواد بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میكرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار میشد. زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار میكنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترك پاسخ داد: "من سعی میكنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس میگیرد!"
وااااای چه بد! جای ما که هیشکی آنتن نمیداد! نه مغزم! نه دوستام، نه گوشیم، بر عکس تو این بی آنتنی مراقبم زیاد بود دوروبر /آخی!شما(جاسمین) حتما خیلی سخته امتحاناتون نه؟
پس کلا خسته نباشید....با تمام شدن امتحان ها بار بزرگی از دوشتون برداشته شده ها.......اینشاالله که قبول میشین........وای هوا خیلی سرده باید میگفتم دماغتون دلقکی شده (از شدت سرما سرخ شده)
آره بخدا
14 سال و 8 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 17 دقيقه قبل
14 سال و 8 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبل