آقا پسر
فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
آقا پسر
گالیله: کار کنيد تا همه غصهها و پريشانيهای خود را فراموش کنيد....
آقا پسر
زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم! مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟
آقا پسر
مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟
آقا پسر
دو کلمه حرف حساب : حرف اول : وقتي تخم مرغي از خارج ميشکند ، يک زندگي پايان مي يابد . وقتي تخم مرغي از داخل ميشکند ، يک زندگي آغاز ميگردد . تغييرات بزرگ هميشه از داخل انسان شروع ميشود. حرف دوم : پرواز که ميکني ، به جايي ميرسي که ميخواهي . اما پرتاب که ميشوي ، به جايي ميرسي که ميخواهند . پس پرواز کن ، قبل از آنکه پرتاب شوي
آقا پسر
گویند روزی ملا نصرالدین زیر درخت گردویی نشسته بود و روبرویش جالیزی بود. (بوته خربزه) با خودش اندیشید و گفت خدایا بوته به این کوچکی میوه به این بزرگی و درخت به این بزرگی و میوه ای به این کوچکی هنوز حرفش تمام نشده بود که گردویی افتاد و به سرش خورد گفت: خدایا این فضولی ها به ما نیامده اگر این خربزه بالا درخت بود معلوم نبود اکنون چه بلایی سرمنه بدبخت می آمد.
آقا پسر
دختران ایرانی_دختران ایرانی !: هرگز بینی هایشان عمل کرده نیست . - موهایشان خدادادی طلائی است و مادر زادی مش داره . وقتی از کنار هم رد میشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمی کنند. - تمام زیور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است. - تا قبل از ازدواج هر گز ابروهایشان را بر نمی دارند. - بدون اجازه خانواده شان هیچ جا نمیرن . - وقتی باهاشون دوست شدی هفته دوم باید بری خواستگاری . - همیشه سر به زیر هستن و به هیچ غریبه ای نگاه نمی کنند - **قسمتی از سفرنامه ی پینوکیو به ایران
آقا پسر
«منشور حقوق بشر کوروش بزرگ»منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد
آقا پسر
گویند مردی زنی زیبا داشت. ملایی زن او را می بیند و بسیار از او خوشش می آید. یک روز که آن مرد با ملا به بیرون رفته بود مرد برای ادرار به کناری می رود ملا او را می بیند و می گوید زنت بر تو حرام شد چون به سمت قبله ادرار کردی آن مرد را مجبور می کند که زنش را طلاق دهد مرد به ناچار زنش را طلاق می دهد پس از مدتی می بیند که آن ملا، زنش را به عقد خود در آورده. و می فهمد چه کلاه بزرگی بر سرش رفته. روزی با ملا به بیرون می رود موقعی که ملا برای ادرار به کناری می رود موقع ادرار به ملا می گوید رو به قبله ادرار کردی و زنت بر تو حرام شد. ملا می گوید درست است که رو به قبله بود اما سرش را کج کرده بودم!!!
آقا پسر
یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد. اون یک آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت ماهی بزرگتر را انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر. ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... اون برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریم و خوردن ماهی کوچیکه غیر ممکنه. دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد... اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. می دانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دگیه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود... باورش به محدودیت... باورش به وجود دیوار.... باورش به ناتوانی....
آقا پسر
(تو یکی از سایت چند وقت پیش خوندم)بد شانس ترین نسل تاریخ ایران، ما هستیم!... چرا؟ چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود… بچگیمونم که دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید،نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… عاشق شدیم گشت ارشاد اومد... ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد... ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و روزگارمون سیاه شد... بارالهـــــا! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم، اگه اصرار داری، خودت راه راست را به سوی ما کج کن
آقا پسر
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. نکته: با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید. کتاب ملانصرالدین درمانی "در دست تالیف" نویسنده: مسعود لعلی
آقا پسر
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.