طنیـــــــــــن
نگاه کن که من کجا رسیده ام: به کهکشـــان ، به بیکـــران ، به جــــاودان !
طنیـــــــــــن
می شتابند از پی هم بی شکیب ... روزها و هفته ها و ماه ها ... چشم تو در انتظار نامه ای ... خیره می ماند به چشم راه ها !
طنیـــــــــــن
تو آمدی ز دورها و دورها .... ز سرزمین عطرها و نورها ... نشانده ای مرا کنون به زورقی ... ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها !
طنیـــــــــــن
و آن قدر مُرده ام ... که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ... ثابت نمی کند !
طنیـــــــــــن
تن تو گرمی تب کرده ی تابستان است ... تن من دریاییست ... تن من دریاییستـــ !!! تن گرما زده ات را تو ، به دریا بسپار . . . .
طنیـــــــــــن
من ترسیده ام ..... من از جای خالی تو ترسیده ام که حتی حضورت هم پرش نکرد !
طنیـــــــــــن
وقت هایم ... فرصت های زندگیم ... . . . . . . . . . . . . ..... همه به تاراج رفت !!!
طنیـــــــــــن
شب ، تمام صدا ها را می جود، جز: ـ صدای دندان هایش .........
طنیـــــــــــن
و شکستم ... و دویدم ... و فتادم !!!!
طنیـــــــــــن
فکر کردم همه چیز درست شد ...... اما ......... فقط برای تو درست شد ! و برای من خراب تر ! این نامردی نیست ؟
طنیـــــــــــن
جایی میان سقوط و ایستادن................ من درست همانجام !
طنیـــــــــــن
من ایستاده ام .... خاطراتم از دور دست تکان می دهند ... از خیلی دور ! - مرا آب می کنند -
"فروغ فرخزاد"
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 7 دقيقه قبل