وحید
ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ﺑــﻪ ﺩﺍﺷــﺘﻦ ﭼﯿــﺰﯼ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﻧﺪﺍﺷــﺘﻨﺶ ، ﺑــﻪ ﺑــﻮﺩﻥ ﮐﺴــﯽ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﺑــﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧــﺶ ، ﺗﻨــﻬﺎ ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ، ﺍﻣــﺎ ﻓــﺮﺍﻣــﻮﺵ ... ... ﻧــﻪ ! فراموشت نکردم
وحید
وقتی گند می زنی به اعصاب طرف مقابلت . بعد سعی می کنی ماست مالی کنی و آرومش کنی و نمی تونی . لا اقل واسه چند ساعتم شده گورتو گم کن تنها باشه خودش آروم شه . این کارو که می تونی بکنی.
وحید
سه راه برای پولدار شدن تو ایران :
بابات برات پول در بیاره
بابای مردم رو برای پول در بیاری
بابات در بیاد تا پول در بیاری
وحید
عشق لیاقت میخواهد و عاشق شدن جرات همیشه در پی کسی باش که با تمام کاستی و کمی ها و عیب هایت حاضرباشد به تو عشق بورزد و تو رو به همه دنیا نشان بدهد و بگوید که این تمام دنیای من است
وحید
طرف سحري ميخوره ميگيره ميخوابه تا 6 غروب، اون 2-3 ساعت تا افطارم دراز كشيده چرت ميزنه! بعد اومده استاتوس گذاشته احساس نزديكي به خدا ميكنم وقتي روزه دار هستم!! خو لامصصب تو ميري تو كما بسكه ميخوابي، ملومه كه روحت عينقدر تو كائنات ول ميچرخه خدا خودش وارد عمل ميشه !!!
وحید
دیگران را می بخشم،حتی آنانی را که مرا آزرده اند .. نه از برای آنکه مستحق بخشایشند … بلکه “من لایق آرامشم… « زرتشت»
وحید
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد فروغ فرخزاد
وحید
من با هيچكــــس بر سر آيين و باوری كه دارد نمی جنگم . . . چرا كه خـــدای هر كس همانيست كه خـــرد او می گويد . . . "كــــــــوروش بزرگ "
وحید
همه روزه روزه بودن همه شب نمازکردن همه ساله حج نمودن سفرحجازکردن به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن زملاهی و مناهی همه احتراز کردن به خدا هیچکس را ثمر انقدر نباشد، که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
وحید
یه آدمایی هم هستن جدا از جنسیتشون . جدا از مجازی بودنشون. جدا از زشت و خشگلیشون .... پولدار بودن یا نبودنشون.. دوست داشتنین لامصبااا ...نمیدونم چرا؟؟
وحید
میگن جهنم یه تاکسیه که تو تابستون سوارت میکنه ، روکش صندلیاش پلاستیکیه ، شیشه بالابرش خرابه کولر هم نداره ، همش هم تو ترافیک خاموش میشه ....
وحید
بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند .. اونها بوجود اومده اند برای کمک کردن به آدمها برای «««یک دل سیر گریه کردن »»» از ته دل.
وحید
روزي پسربچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. خدمتکار براي سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد : بستني با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت 50 سنت. پسر دستش را در جيبش کرد وتمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعدپرسيد بستني ساده چند است؟ ... خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پرشده بود و عده اي هم بيرون منتظر خالي شدن ميز بودند با بي حوصلگي و بالحني تند گفت 35 سنت. پسر:لطفا يک بستني ساده بياوريد. خدمتکار بستني را آورد وصورتحساب را روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگاميکه خدمتکار براي تميز کردن ميز بازگشت،گريه اش گرفت. پسربچه روي ميز کنار ظرف خالي... " 15سنت براي او انعام گذاشته بود" !!!!!!!!