♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد. و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تندتر بدود تا کشته نشود. مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال، مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی. این راز بقاست.
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آری نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟! نابینا : مادرزاد بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟! نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی !
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
شخصی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت . دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود. پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد. پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد. پوستر ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟» وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
باران عشق باریدوانتظارصدای دلنشین تو به پایان رسید. با ریختن باران ، تو مثل همیشه به حرف آمدی وگفتی این باران عشق است باران دل من، بارانی است که هیچ وقت در زندگی من تمامی ندارد .باران احساس است. همیشه در آرزوی باران که بهترین آرزوی توست به انتظار مینشینم!
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
گفتمش: دل می خری؟ پرسید: چند؟ گفتمش: دل مال تو، تنها بخند! خنده كرد و دل ز دستانم ربود / تا به خود باز آمدم او رفته بود / دل ز دستش روی خاك افتاده بود / جای پایش روی دل جا مانده بود...
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 11 ساعت و 25 دقيقه قبل