SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
کاش …! باز معلمی بود و انشایی میخواست …! روزگار خود را چگونه میگذرانید …!؟ تا چند خط برایش دردودل کنم…!!
SaMyaR
باران که می بارد ؛ یکی باید باشد که به تو زنگ بزند و بگوید چترت را برده ای ؟ یکی که نگرانت باشد حتی نگران اینکه زیر باران به این لطیفی خیس شوی … یکی باید باشد که دست بکشد توی سرت و آب ها را کنار بزند … اما چند وقتیست که باران دارد می بارد و کسی به من نگفته چترت را برده ای ؟ و کسی نبوده که دست بکشد توی موهایم … اصلا همه ی اینها بهانه ایست که وقتی باران می بارد یکبار دیگر یاد تو بیفتم …
SaMyaR
نفسهايم بي تو بوی خاکسترسيگار پيرمردی راميدهد که به جوانى از دست رفته اش می انديشد و اشک میریزد،امانه!!؛ انگار درنبودنت پيرتر ازپيرمردی شده ام که درزيرسايه عصايش نشسته وباخدايش حرفهادارد...
SaMyaR
قاصدك ! هان ! چه خبر آوردي ؟ از كجا ؟ .. وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي .. اما ، اما ؛ گرد بام و در من - بي ثمر مي گردي ! انتظار خبري نيست مرا . - نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري ! برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ، برو آنجا كه تو را منتظرند ، قاصدك ! در دل من ، همه كورند و كرند ! دست بردار ازين در وطن خويش غريب .. قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛ با دلم مي گويد : كه دروغي تو ، دروغ .. كه فريبي تو ، فريب .. قاصدك ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي ! راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي ! راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟! - در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز ؟! قاصدك ! ابرهاي همه عالم شب و روز ، در دلم مي گريند.