SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
از شهر چیزی نمانده/ جز پرواز دو درنای سفید/ بالای خرابهها
SaMyaR
جوجه جوجه طلائی / نوکت سرخ و حنائی /تخم خود را شکستی / چگونه بیرون جستی /گفتا جایم تنگ بود/دیوارش از سنگ بود/ نه پنجره نه در داشت / نه کس ز من خبر داشت /دادم به خود یک تکان/ مثل رستم قهرمان /تخم خودرا شکستم / اینجوری بیرون جستم
SaMyaR
دو واقعیت مهم زندگی که کشفشون کردم: 1.وقتی زبونت از دهنت بیرونه نمی تونی بگی(ژژژژژ)2.الان مثل عقب مونده ها زبونت بیرونه و داری حرف ژ رو امتحان می کنی
SaMyaR
امروز روز قشنگترین ادم جهانه که به تو هیچ ربطی نداره !!!
SaMyaR
فلسفه ي تنهايي را ...!هر چقدر هم خوب ببافند ، بي قواره ، بر تن آدم زار مي زند.
SaMyaR
رفیق!
دلتنگ که شدی پیش من بیا…کمی غصه هست…
با هم میخوریم
SaMyaR
غروب غمهایت را به هر قیمتی خریدارم / اگر همدم شبهای تنهایی من باشی
SaMyaR
مــی گویند: قـِسمت نیست ، حکمت است ... خدایا ... ! من معنــی قسمت و حکمت را نمــی دانم ... اما ... تو معنــی طاقت را مــی دانــی ... مگه نه ... ؟!!
SaMyaR
دِلـَـــــمــ ؛ گـ ـاهے میــگیـــ ـرَد ! گـ ـاهے میــ ـسوزَد ! و حَتے گــ ـاهے ، گــ ـاهے نـَ ـه خیــلے وَقتـــ هـآ میـــ ـشِکَند ! امــ ـا هَنـــــ ـوز مے تَپـــَــد به خـُدا...
SaMyaR
خدایا آنقدر خرابمـ که هیچ مرهمی آراممـ نمی کند! مــــــــــرا در اغوش خود بگیر دلـــــــمـ آرامش خدایی می خواهد
SaMyaR
پادشاهی درزمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست گفت:عادت دارم گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورندوفراموش کرد، صبح جنازه نگهبان راديدندكه روی دیوارنوشته بود:به سرما عادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد