SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
ترسناکند رابطه هایی که بخاطر فرار از تنهایی شکل میگیرند رابطه هایی که آخرش چیزی نمیماند بجز تنهایی عمیقتر..!!! و یک مشت حس آزار دهنده تر از قبل در درون آدمها
SaMyaR
میخواهم بنویسم ولی از چه؟ این روزها هیچ چیز سر ِ جایش نیست حتی خودم ! روزی از همه ی این دیوارهای محکم میگذرم
SaMyaR
دلم میخواست جایی بود اینقدر فریاد میزدم تا..........
SaMyaR
چقدر بده که تو میتونی خودتو خر کنی … داغون کنی … بدبخت کنی … اما نمیتونی خودتو بغل کنی ، آروم کنی ، از تنـهـایـی دربیاری … مـــن آرومـــــــم ولـــــی قــانـــونــــاً داغــــونـــــم . . .
SaMyaR
بـــی حـــس شـــده ام از درد! از بغـــــض! فقـــط گـــاهــــی ، خــــط اشـــکــــــی ... می ســـوزانـــد صـــــورتــــــم را !!! بـــه طـــور کـــامــلــاً تلــخــــی آرومـــــم ...!
SaMyaR
داغونم... بعضی " آه " ها را هر چقدر هم که از ته دل بکشی باز هم سینه ات خالی نمیشود امروز سینه ی من پر است از آن " آه " ها
SaMyaR
سالها مِی در گلو ریختم تا که رها شوم .. بیاسایم پیمانه ، پیمانه اما این روزها فهمیده ام مِی را باید از دهان کسی نوشید … لب به لب … آرام آرام
SaMyaR
بگذار سکو ت قانون زندگی من باشد وقتی واژه ها درد را نمی فهمند
SaMyaR
ازتنهایی به میان مردم میگریزم و از مردم به تنهایی پناه میبرم. راست میگفت نیما: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای کهنه خود را؟؟
SaMyaR
هیچکس با من نیست !… مانده ام تا به چه اندیشه کنم… مانده ام در قفس تنهایی… در قفس میخوانم… چه غریبانه شبی ست… شب تنهایی من!…
SaMyaR
گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم. فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند
SaMyaR
خدایا ... من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم... همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت... من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود باید دعایم را مستجاب کنی... همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود و البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟ باز هم آمدم پیشت با یک دل خسته از همه اتفاق های بد دنیا ، از این همه تنهایی و از این همه دلخوری ... کمک کن مرا تا قوی باشم و محکم ، کمک کن تا دوست بدارم همه را تا بتوانم زندگی کنم و زندگی ببخشم ... دیگر غیر تو هیچ ندارم که به آن دل خوش کنم ...
SaMyaR
گاهــی دلمـم میخواهـد وقتــی بغض میکنــم خــدا از آسمان به زمیـن بیاد اشکامو را پاکــــ کنه دستمو را بگیره و بگه: اینجا آدما اذیتت میکــنن؟ بــیـــا بــــــریــــــــم.......
SaMyaR
(خدایا امشب منو تو بغلت میگیری؟)
SaMyaR
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود...................................>>>>>اما قایق نداشت دلباخته سفر بود......................................>>>>>اما همسفر نداشت حکایت کسی است که زجر کشید..........................................>>>>>اما ضجه نزد زخم داشت............................................>>>>>ولی ناله ای نکرد نفس میکشید.......................................>>>>>>اما هم نفس نداشت خندید اما کسی غمش را نفهمید