sanaz
عمریست که از حضور او جا ماندیم در غربت سرد خویش تنها ماندیم،او منتظر است تا که ما برگردیم.ماییم که در غیبت کبری ماندیم.
sanaz
فاحشه همچون پاکت سیکاری میمانی کاغذ نقره ایش که پاره شد هر کسی هوس میکند از هر نخ اش کامی بگیردبرای سوختن و از بین رفتن آماده شو هر کس هوس تو را در سر دارد حتی ان کسی که تورا با جان و دل قبول کرد شاد نشو هوس که دود شد زیر پاها له خواهی شد
sanaz
آدما کنارتن.تا کی؟ تا وقتی بهت نیاز دارن. از پیشت میرن یه روزی.کدوم روز؟ وقتی کسی اومد به جات دوست دارن.تا چه موقع؟ تا موقعی که کسی رو واسه دوست داشتن پیدا کنن. میگن عاشقتن.همیشه؟ تا وقتی که نوبت بازی با تو تموم شه!!!!
sanaz
سالهاست منتظرم منتظرم که بیایی وانگشتت را درست... وسط این فنجان خالی قهوه پایین بیاوری شاید... سرنوشتم جوری عوض شود که تو در آن..حضور داشته باشی
sanaz
بــرایم چیــزی بنــویس ... از رویای کوچه های باران زده خیــس از بلاتکلیفی هــای ایــن شهــر خسته ام .. این پایـیز زودرس ، این گــرمای آدم کش دیــوانه ام می کند ! مـــرا ببـــر تا آرامــش شب های پـــاریـــس !!!
sanaz
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ... گرما زده می شوم ، تو را کم دارم سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ... تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... چه مصیبتی می شود وزش باد دلم برای موهایت هم تنگ شده... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ..
sanaz
لبخند می زنی لبخند می زنم پشت لبخندم پنهان می شوم تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم می دانم دیگر حرفهایم معجزه نمی کنند با كدام واژه بگویم؟ دلم تنگ می شود دلم می گیرد خسته تر از آنم که تقلا کنم.....
sanaz
نگران نباش حال دلم خوب است !!! نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست . . . نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ... آرام جوری که نبینی و نشنوی گوشه ای نشسته ، و رویاهایش را به خاک می سپارد ....
sanaz
بــرگشـتـنـتــــ همـان قـــدر مــحــال استـــ کــه خیـــال مـــے کـــردم رفـتـنـتــــ . . .
sanaz
دوستی می خواهم : نابینا ! كه خط بریل بداند و فصل به فصل تنم را بخواند . . . دستش را بگیرم ، بازو به بازو چشمش شوم و عصایش دنیا را برایش تعریف كنم و تمام زشتی های جهان را برای او از قلم بیندازم . . . !
sanaz
زندگی درک همین امروز است ، ظرف دیروز پر از بودن توست ، شاید این خنده که امروز دریغ کردی ، آخرین فرصت همراهی ماست .
چیشده دم از ناراحتی میزنی
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلسلام
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلhi
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 1 ساعت و 58 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 10 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبل