احمد حسینی
داری از دست های کسی میروی / که هر بار صحبت از رفتنت شد / زبانش را گاز گرفت و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد
احمد حسینی
از سخـ ـن چینان شنیـــ ـــدم آشنایتـــ نیستم / خاطراتتــ را بیـ ــاور تا بگویـ ـم کیستـ ـم
احمد حسینی
چشم هایت ، نوادگان چنگیزند ... ببین چگونه بر تمدن تن من تاخته اند ، که هنوز از ویرانه های دلم بوی دود می آید...
احمد حسینی
ساعت از چند هم گذشته است! من مانده ام... و دهن کجی عقربه هایی که بی تو؛ خوابیده اند؛انگار...!
احمد حسینی
وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... حق نداری زمينش بزنی ...
احمد حسینی
بــــــاور کن! خیلی حـــــــرف است... وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…!!!!