ahora
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد باغ بي برگي خنده اش خوني ست اشك آميز
ahora
سلام به همگی وقتتون بخیر .
ahora
برای یک لحظه هم که شده همین حالا لبخـــند بزنید!
ahora
کاش هنوز در آغوش *مادر* جا میشدم ، دلم می خواهد بروم آنجا و تا ابد بمیرم .
ahora
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست .
ahora
و من باز هم مثل همیشه خودم را محکوم می کنم به تنها بودن .......
ahora
برگی از زندگی ام را ورق میزنم امروز به پایان دفترم نزدیکم.
ahora
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما....
ahora
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز.....
ahora
و من باز هم به سكوت خود ادامه مي دهم .... سكوتي بالاتر از فرياد.....