از بچه های [!] بوک -- > اعتراف یکی از دوستام: یه روز واسه گردش با دوستام (پسر و دختر ) رفتیم یه جا سر سبز .یه مسیره اب هم از اونجا رد میشد. از ماشین که پیاده شدیم شلوار و لباس راحت پوشیدیم. دخترا رو از اب داشتیم رد میکردیم که یکی از دخترا لیز خورد .آبی هم که رد میشد سرعت داشت و زیاد بود .منم نزدیک ترین ادم به اون بودم .چشتون روز بد نبینه .اولین جایی که دستش اومد رو دختره گرفت و جایی نبود جز شلوار راحتی من + شرت مبارک ،اونم از پشت سرم .منم از جلو از ترس آبرو محکم بالا گرفته بودمش .از اون داد و بیداد که یکی کمکم کنه .از من داد و بیداد که شلوار رو ول کن ترو خدا .اونم محکم تر میکشید. بچه ها هم همه رو زمین ولو شده بودن و حالا نخند کی بخند .دختره دیگه سرشم کم کم تو اب بود و کمر شلوار و شرت منم که دیگه شده بود دهنه گونی برنج 50 کیلویی . نمیدونستم پشتم رو کدوم طرف کنم کمتر ادم باشه خدا خیرش بده یکی از دوستام اومد و دستش و گرفت و ... من قرمز .اون قرمز .... تا همین الانشم میبینمش سرخ میشه منم سرخ میشم.
آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ....دوست دخدرش ....صداشُ برده بالا ...
14 سال و 2 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 22 دقيقه قبلصداتُ نبر بالا ها ....
آقامونُ صدا می کنم .
ساکت ترو خدا یواش

14 سال و 2 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 20 دقيقه قبلبالاخره كي ظرفارو ميشوره
؟
14 سال و 2 ماه و 29 روز و 5 ساعت و 19 دقيقه قبلظرف شستن با خانوم خونست : )
14 سال و 2 ماه و 29 روز و 4 ساعت و 48 دقيقه قبلبه به چه خانوم خوبي
14 سال و 2 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 38 دقيقه قبل