!L@
شبی غروب می کنم کنار چشمهای تو ، و بی گناع می روم به دار چشمهای تو ، من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم ، که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهای تو .
!L@
بعضی ها بی غصه پیرن ، بعضی ها با غم رفیقن ، بعضی ها از بس عزیزن ، هرگز از دل ها نمیرن .
!L@
برای آن عاشق بی دلی مینویسم که هرمت اشکهایم را ندانست ، برای آن مینویسم که معنی انتظار را ندانست ، چه روزها و شبهایی که با یادش سپری کردم ، برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود ، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست ، نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم ، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم .مینویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند .
!L@
تو اگر می دانستی که چه سخت است خنجر از دست رفیقان خوردن ، از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی .
!L@
آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه ، با تو خوش بودم چه کودکانه ، همه چیزم شدی چه زود ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چه عاشقانه ، ولی هنوز هم دوستت دارم .
!L@
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، می خواهم بدانم ، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ و به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده .
!L@
من از زندگی آموختم چگونه اشک ریختن را ، ولی اشک هایم نیاموخت چگونه زندگی کردن را .
!L@
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم ، شکستن نوک مدادم بود .
!L@
سهم انسان از خوشبختی به اندازه عشقی است که ایثار می کند
!L@
عشق نایافتنی ست ، پیش آمدنی ست ، پس به مهبانوی پاییز خبر دهید : به بهار غریبانه بمان ، تا او خود به دیدارت آید .
!L@
وقتی تو نیستی صدای سکوتت عابران احساس قلبم را از درد مفلوج میکند ، و هرگاه تو هستی صدای سکوتت قلبم را با پر صدا ترین صدای احساست تسکین می دهد .
!L@
می خواهم برای تو مثل باد ، رها ، مثل خاک ، خاکی و مثل چهره ام به اندازه ی دنیای زیباییت ، مردانه باشم .
!L@
کوچکترین نقطه ای که در تو یافتم قلب مهربانت بود که در وسیعترین وجود جای داشت .
!L@
تو در ساحل اقیانوس قلبت قلعه ای از عشق ساخته ای که با یک موج ویران میشود و مرا هیچگاه در قلعه ات پناهی نیست .
!L@
چرا دستانت سرد است ای عشق ، لبانت سرد و بسته است ای عشق ، نگو مرده ای که بی تو هر دل ، بدون رنگ دریا است ای عشق .