دوست
شب که از راه میرسه غربتم باهاش میاد توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد من غمای کهنه مو بر می دارم که توی میخونه ها جا بذارم می بینم یکی میاد از می خونه زیر لب مستونه آواز می خونه مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه منو رها نمیکنه منو رها نمی کنه گرمی مستی میاد توی رگ های تنم می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم کی میاد به حرفای من گوش بده آخه من غریبه هستم با همه یکی آشنا میاد به چشم من ولی از بخت بدم اونم غمه ولی از بخت بدم اونم غمه مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده منو رها نمیکنه خسته از هر چی که بود خسته از هر چی که هست راه میافتم که برم مثل هر شب مست مست باز دلم مثل همیشه خالیه باز دلم گریه تنهایی می خواد بر میگردم تا ببینم کسی نیست می بینم غم داره دنبالم می آد می بینم غم داره دنبالم می آد مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
دوست
كنارآشيان تومن آشيانه ميكنم فضاي آشيانه راپرازترانه ميكنم كسي سوال ميكندبراي چه زنده اي ومن براي زندگي تورابهانه ميكنم به تكرارتمام دوستت دارم هاي دنيا، دوستت دارم. ....اي جااااااااانم
دوست
گفتمش دل ميخري؟پرسيد:چند؟گفتمش:دل ماتو،تنهابخند.خنده كردودل زدستانم ربود،تابه خودآمدم اورفته بود،دل زدستش روي خاك افتاده بود،جاي پايش روي دل جامانده بود.
دوست
سخت است نوشتن...... این روزها سخت است نوشتن...... سخت است سخن گفتن از ناگفته های دل...... این روزها........ سخت است انتظار............ انتظار........................ "گذر زمان محبت را در دل عمیق تر میکند و این است..فلسفه انتظار..
دوست
سلام به حضار گرامی...شب خوش..
دوست
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:”دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید…” کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود …آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم ......
دوست
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. …شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنیهمیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای…بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی
دوست
خدایا! آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟ توان انجام خواست تو با عشق ، ملایمت، ایمان و پاکی و شرافت بدون تهلل و بدون توجه به سخنان دیگران با انجام خواست توست که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد.
زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست...
13 سال و 5 ماه و 20 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبل