✔ عـلـ[بابا]ــی
شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت ! به گریه گفتمش آری ،ولی چه زود گذشت ! ... بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ... بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم / كسي که حرف دلش را نگفت من بودم / دلم براي خودم تنگ مي شود آري / هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم / ... ! (محمدعلی بهمنی-به بهانه زادروزش)
✔ عـلـ[بابا]ــی
جهان سوم جاییستکه ... یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را ... روی دنده عقب وانت می گذارند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگی خیلیهم بد نيست ... يادگاری است از آنانی كه ... دوستشان داريم ... و بهانه ایست كه ... شيرينیِ دوستيمان را به خاطر بياوريم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست داشتنِ کسی که شما را دوست ندارد ... مثل بغل کردنِ کاکتوس میماند ! هر چه محکم تر بغل کنی ... بیشتر آسیب میبینی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اشکی که درهنگام شکست میریزید ... همان عرقی است که ... هنگام تلاش نریختید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گـاهــــی لـال مـــی شود آدم ... حـرف دارد ! ولــ ـــ ـ ـ ـ ـی کلمه نـدارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز ... از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 18 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن