دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
می ترسم نام تو را فراموش کنم ... مثل شاعری که، می ترسد کلماتی را فراموش کند که نیمه شب ها به رنج، زاده است ... و من تو را گرامی می دارم ... مثل جنگجویی که در جنگ پای خود را از دست داده اما آن را نگه می دارد ... پایی که برای دیگران هیچ ارزشی ندارد ... !/ [مایاکوفسکی]
هميشه تکليفی هست که نوشتنش با ماست، هميشه ترانهای هست که خواندنش با ماست، و هميشه راهی ... که رفتنِ امشبش همين بُنبستِ بیبازگشتِ گريههای شماست ... حالا میگوييد چه کنيم!؟ پيش از اين نيز باور آورده بوديم که برادرانِ بينای ما به خاطرِ آن قرارِ قشنگِ بیقيد و شرط ... روزی چراغی برای شبِ اين خانه میآورند ... آوردهاند، اما شکستهی ما را ... !/ [سیدعلی صالحی]
و درد ... که این بار پیش از زخم آمده بود ... آنقدر در خانه ماند، که خواهرم شد ... با چرکِ پردهها، با چروکِ پیشانی دیوار، کنار آمدیم و تن دادیم ... و زندگی آنقدر کوچک شد ... تا در چالهای که بارها از آن پریده بودیم ... افتادیم ... !/ [گروس عبدالملکیان]
هر ثانیه که میگذرد، چیزی از تو را با خود میبرد ! ... زمان، غارتگر غریبی است، همه چیز را بی اجازه میبرد ... و تنها یک چیز را همیشه فراموش میکند ... حسِ "دوست داشتن" تو را ... !/ [آنتوان دوسنت اگزوپری]
بر درِ خانه دل، مینویسم با قلم سبز بهار ... شرط وارد گشتن، شست و شوی دلهاست ... مینويسم ای يار، خانهی ما اينجاست ... تا که سهراب نپرسد ديگر ... " خانه دوست کجاست؟ " ... !/ [فريدون مشيری]
نقطه عشق نمودم به تو، هان سهو مکن / ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی / کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / کِی روی ره؟ ز که پُرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ ... !/ [حضرت حافظ]
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم / فردا که ازین دیر فنا درگذریم / با هفت هزار سالکان سر به سریم ... !/ [روز بزرگداشت حکیم عمر خیام گرامی باد / خط زیبای استاد امین البرزی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن