✔ عـلـ[بابا]ــی
Ural Owls, Estonia by Sven Začek
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cumberland Island, Georgia by Fred Whitehead
✔ عـلـ[بابا]ــی
يک بار خواب ديدن تو ... به تمام رویاهای عمر می ارزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست از شعرهای من بردار ... نمی بینی دست به دست می چرخند بین این همه دست های نامحرم؟ ... ! [کامران رسول زاده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sunrising jellyfish by Angel Fitor
✔ عـلـ[بابا]ــی
Geothermal Park, Rotorua by Rachael Gordon
✔ عـلـ[بابا]ــی
مسیو برنارد بلژیکی، مستشار مالیه در اواخر دوران قاجار در محلهء چیذر تهران ساکن بود . روزی اکثر ثروتمندان و اعیان شهر را دعوت نمود تا برای فقرا و مساکین شهر اعانه ای جمع آوری نمایند .او توانست مبلغ زیادی را گردآوری کند، ولی کمک بدست آمده را به دست فقرا نرساند و همهء آنرا به نفع خودش برداشت.وقتی خبر در شهر پخش شد سید اشرف الدین قزوینی دست بقلم برد و داستان مستشار بلژیکی را در روزنامه اش چنین بیان کرد:
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
Icebreaker, Antarctic Photograph by Charles Swithinbank
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم / و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم / از دل تنگ گنهکار برآرم آهی / آتش اندر گنه آدم و حوا فکنم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Antarctica by Cotton Coulson
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن