من نمیدونم این کرما چ مشکلی با من دارناز تو ی هلو 6 تا کرم پیدا کردمدومی رو ک پیدا کردم دیگ بیخیالش شدم ولی وقتی شمردم 6 تا کرم توش بودنشد من ی بار هلو بخورم کرم نداشته باشهکرمای بدبخت حسود چشم ندارن ببینن من میخوام هلو بخورم
اصن تو این یخچال ما هیچی درستو حسابی نیس کدیشب اومدم پیتزا بخورم مزه شیرینی خامه ای میدادامشب اومدم شکلات بخورم اصلا مزه نمیدهعمرا دیگ من از تو این چیز میز بردارم
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،
کامپیوتر را روشن کردی،
نمیدانم کامپیوتر را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایشُ اینترنت لذت می بری.
باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که کامپیوتر را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
دارم با داداشم انیمیشن فصل شکارو میبینم دختره داره برا خرسه شعر میخونه:شبا میخوابی تو #بغل#اقا-فریبرزی عروسک داری ب اسم اقا فریبرزینی ترکیدم منعالی بود
اغا ی سوال بد جور ذهن منو مشغول کردهحضرت نوح کجا زندگی میکرد ک همه نوع حیوونی اونجا بوده؟مثلا زرافه و پنگوئن و پانداک تو ی محیط زندگی نمیکردنشایدم سر راهش رفته قطب شمال و چین و افریقایا شایدم هماهنگ کرده ک مثلا فلان ساعت همه سر کانال سوئز باشین؟
امشب تو پیتزا فروشی داداشم گفت:میدونی تو تاریکی با دوست دختر باید چی کار کرد؟من:بوس؟میگ نوچ میگم بغل؟میگ نوچمیگم خو پس چی؟میگ غذاشو بدزدی بخوریمنم اینجوری