الينا
از رقيبان تو درد دل من بسيار است / نيست ياراي سخن ورنه سخن بسيار است
الينا
تابوت من آهسته از آن كو گذرانيد / چون نيست اميدي كه بيايم دگر آنجا
الينا
دنبال آن مسافر از ضعف و ناتواني /برخيزم و نشينم چون گرد تا به منزل
الينا
ياد ان گريه مستانه كه ابر از مژه ام / آب مي برد و خيال لب دريا مي كرد
الينا
شب ها كه شمع ناله ام ، آهي كشد از سينه اش / فرياد جانسوزش كند صد شكوه از پروانه ام
الينا
ترا با اشك پروردم و باكي نيست / نداند قدر پدر را هيچ فرزندي
الينا
دل برايش هديه بردم سنگدل خنديد و گفت / دور اندازند مستان ساغر بشكسته را
الينا
تار و پود روح مادر را از مهرباني بافته اند.
الينا
تنها زني كه آزار نميرساند مادر است .