الينا
الهي گاه گريم كه در اختيار ديوم از بس تاريكي بينم باز ناگاه نوري تابد كه جمله بشريت در جنب آن ناپديد بود .
الينا
از ضعف زدم تكيه به ديوار و نگفتي / كاين صورت بي جان كه به ديوار كشيده
شهرام شکوهی
تو يادت رفته كه تو ي چه حالي كنارت بودمو قدرتو من ندونستم ....
الينا
تو اندر بوستان كه بايد پيش سرو ننشيني / و گرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
الينا
گفت جبران ميكنم گفتم كدام را، عمر رفته را ؟ روي شكسته را ؟ دل مرده اما تپيده را ؟ حالا من هيچ جواب اين تار موهاي سفيد را مي دهي ؟ نگاهي به سرم كرد و گفت چه پير شده اي ؟ گفتم جبران مي كني ؟ گفت كدامش را .
الينا
ماهيگير دلش سوخت ،اين بار ماهي بود كه از تنهايي قلاب را رها نمي كرد.
الينا
معلم ،گو مده تعليم بيداد ،آن جفا جو را / كه جز خوي نكو لايق نباشد روي نيكو را
الينا
الهي مركب واايستاد و قدم بفرسود ،همراهان برفتند و اين بيچاره را جز حيرت نيفزود.
الينا
الهي با بهشت چه سازم و با حور چه بازم ،مرا ديده اي ده كه از هر نظري بهشتي سازم .