مادرم رفت.. من موندم و هزاران حرفِ تو دلم.. چه زخم و زبون هایی که بهش زدن و بعدِ مرگش اومدن زار و زار گریه کردن! خواهر! برادر! خاله و دایی و .. که هرکدوم وقتی مادرم مریض بود اونا هم مریض بودن!! همه از مریضیش خسته شده بودند اما من مونده بودم و نفس های آخرش و ضربان قلبی که شروع به صفر شدن کرده بودن! انگار همین الانه!! 125 - 100 - 85 - 66 - 50 - 37 و صدای هشدار!! همین جا بود که بغضم ترکید! به بی مادر شدن نزدیک میشدم.. هر لحظه بیشتر از پیش.. فریاد زدم.. پرستار! کجایین؟! مادرم داره از دست میره! ضربان قلب 0 شده بود و ضربان قلب من 120 شاید هم بیشتر! شوک! ماساژ قلب! تنفس مصنوعی هم نتونست جلوی بی مادر شدن من در روز تولدم رو بگیره.. و اینطور شد که من تو روز تولد 22 سالگیم یکی از نعمتهای بزرگ زندگیم! تنها غمخوارم! تنها کسی که کلمه به کلمه حرفم رو می فهمید! کسی که تا آخرین لحظات زندگیش ، کم نیاورد و برای اینکه دل پسرش رو به درد نیاره، سوال میپرسیدم خوبی مامان؟ با چشماش میگفت آره! که مبادا من ناراحت بشم! رو از دست بدم و هر سال تو این روز برای مادرم سالگرد برگزار کنم! مادرم رفت اما همیشه با من هست!
Pas az 4 mah :
Tasliyat migam va omidvaram khoda behet sabr bede va enshalla be haghe in ruze aziz ke ruze ziyaratiye emam rezas ba hazrat fateme mahshur beshan...
Baraye shadiye ruhe in aziz va hameye asirane khak salavat va fatehe'ei ghera'at konid...
Ruheshan shad va yadeshan gerami
یکی از فانتزیام اینه که وقتی بهم خوراکی تعارف کردن بگم: «مرسی … الان میل ندارم» لامصب این جمله خیلی با کلاسه ولی نمی دونم چه حکمتیه که من همیشه و همه جا میل دارم!
میدونی یه لحظه غفلت و به خواب فرو رفتن منجر به بروز حادثه میشه که؟
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 59 دقيقه قبلOnly bayad raf zire patoO ... k aragh koOni va ba'desh ishalah khOob shi

13 سال و 5 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 58 دقيقه قبلBOsHO BoOsHOoo
اونم چه حادثه ای....


13 سال و 5 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 57 دقيقه قبلهوا ابریِ ، میندازم رو کولِ بارون
برم زیر پتو بعد چجوری بیام دنبالر؟!!!
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 56 دقيقه قبلعاطفه تو هم اهل فن هستیا
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبل