بچه که بودم یه بار کفش های بابا و مامانم رو از تو حیاط بردم دادم به نمکی، به جاش یه جوجه رنگی گرفتم، بعدش از ترس اینکه بابام اینا نفهمن جوجه رو انداختم تو کوچه پشتی و رفتم خونه ! یعنی از همون بچگی کرم درونم فعال بود
@mahsa منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم