آقا، من صبح بیدار شدم؛ صبحانه خوردم؛ رفتم سر کلاس، هر کی هر چی پرسید ب اعتماد به نفس جواب دادم؛ ؛ بعد سوالا اومد دیدم هیچی بلد نیستم! بعد دیدم هیچکی هیچی بلد نیست ! آسوده نشستم هر چی بلد بودم نوشتم و آخرش استاد گفت مث اینکه بوی مغز ِ سوخته میاد : ))))))))))))))؛ بعدم گفت این تمرین و آموزش بود، الان جوابارو میگم دیگه هیچ وقت یادتون نمیره
تو بخواه ... پاسخ چلچلهها را ، تو بگو ... قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان ... تو بمان با من ، تنها تو بمان ... در دل ساغر هستی تو بجوش ... من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست ... آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...