دیروز داشتم به پسر خالم (هفت سالشه) دیکته میگفتم با خودم گفتم بزار یه کم سر به سرش بزارم گفتم بنویس قستنطنیه گف چیییییی؟ گفتم تو کتابت نوشته اگه ننویسی به مامانت میگم کامپیوتر رو جمع کنه طفلک داشت اشکش در میومد!!!!!!
مراحل زندگیه من و ترس از اشخاص: دو سالگی :عباس اقا قصاب چهار سالگی :نمکی شش سالگی :بچه دزد .. پانزده سالگی :تاریکی هفده سالگی :جن بیست وسه سالگی :تموم شدن حجم اینترنت
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟ » برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان» نویسنده جوان برآشفت که: «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! » وبرنارد شاو گفت: «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!.....
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز . . . سپاس از همه دوستای خوبم که بهم خیلی لطف دارن