amin
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود/ از هرچه زندگیست دلت سیر می شود/ گویی به خواب بود جوانیمان گذشت/ گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود/ کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی/ بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود..
amin
غنچه از خواب پريد ، و گلي تازه به دنيا آمد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خزيد و گل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام...
جان مي دھم به گوشه زندان سرنوشت
15 سال و 1 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 42 دقيقه قبلسر را به تازيانه او خم نمیكنم
افسوس بر دو روزه ھستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه ھاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختیم نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگیش نام كرده است
بیمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زھر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حیات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه ھستي نگاه را
ھر صبح و شام چھره نھان میكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت
من راه آشیان خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رھا مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمي دگر بزن كه نیفتاده ام ھنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
اي سرنوشت ھستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشین كه دست مرگ ز بندم رھا كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را