@ســجـی سجادتو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. راننده قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، سجاد یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه سجادرو میگیرن میبیرن بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه که: مرتیکه ...! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! سجاد میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم!!!
@ســجـی تو رو خدا...چرا با احساسات دختر مردم بازی میکنیییییییییییی...چقدر تو سنگ دلی....زودباش ازش معذرت خواهی کن باید بهم بگه ساجی ازم معذرت خواهی کرد یالا.
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ محمد راننده ی اتوبوس شرکت واحد بوده، بعد از یه مدت راننده ی مینی بوس میشه. می بینن هیچ پولی درنمیاره. پیگیر علت میشن می بینن پولا رو پاره میکرده!!!
سلام من یاسمینم
14 سال و 23 روز و 3 ساعت و 37 دقيقه قبلسلام خوش وقتم
14 سال و 19 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبل