♥➹ aM!r hEsAm
به سلامتی آینده که بهترین روزهای عمرمون رو حرومِ دیدارش کردیم.......................
♥➹ aM!r hEsAm
تنهایی دوستی هست که هیچ وقت خیانت نمی کند...................
♥➹ aM!r hEsAm
اینقدر خودت رو اذیت نکن اونی که بودنت رو قدر ندونست لایق حضور در فکرتم نیست.......................
♥➹ aM!r hEsAm
گاهی یک دوست کاری می کند که دلت بدجور برای دشمنت تنگ میشود........................
♥➹ aM!r hEsAm
متنفرم از افرادی که صدای عرعر خود را نمیشنوند درحالیکه گوش های تو را دراز می بینند........................
♥➹ aM!r hEsAm
گفتم دوستت دارم و گفتي دهنت بوي شير ميدهد حالا به افتخارت دهنم بوي سيگار مشروب دروغ ميدهد برميگردي؟
♥➹ aM!r hEsAm
اینجا ایران است : از هر 2تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ولی مردم هر روز فقیرتر میشن! از هر 2تا روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشن! از هر 2نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکارتر میشن! از هر 2تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشن! از هر 2نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشن! از هر 2نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خداتر میشن!!!...
♥➹ aM!r hEsAm
یک روز صبح بیدار میشوی و حس میکنی چقدر ر ر ر ر ر دوستش داری و خدا از خیلی دور تر ها دلش برای جای خالی کسی که دیگر نیست می گیرد . . .
♥➹ aM!r hEsAm
خودم به خودم زنگ میزنم پر از حرفهایی هستم که نگفته میفهمم پر از حرفهایی که حتی یک کلمهاش را ... خودم هم نمیفهمم بگو دیوانه است بگو پریشان بگو افسرده بگو بیکار علاف خودخور ... هر چه ... اصلا روانی بگو تنها کسی که این روز ها برایِ خودش وقت دارد کسی که صادقانه حتی خودش را هم نمیفهمد ( هر جا دیدی کسی با خودش حرف میزند ، دستش را بگیر، ببر به خانهاش ... شاید گم شده باشد)
♥➹ aM!r hEsAm
در ساحل ایستاده ام کنار موج های دیوانه ای که پاهایم را خیس میکنند حتی در یا هم نمی تواند آتش درونم را خاموش کند . سیگار لعنتی بسوزان مرا.
♥➹ aM!r hEsAm
سلامتیه اونایی که نه آدم خاصین ..نه مخاطب خاصی دارن... فقط حسشون خاصه خیلی خاص!
♥➹ aM!r hEsAm
داستان کوتاه “کلاس درس دکتر حسابی” یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند !!
وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشي” صدا مي كرد .
14 سال و 3 ماه و 27 روز و 10 ساعت و 51 دقيقه قبلبه موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميكرد .
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشكرم”.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط “داداشي” باشم . من عاشقشم . اما… من خيلي خجالتي هستم ….. علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوستش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت ديدن فيلم و خوردن ۳ بسته چيپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :”متشكرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد” .
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :”متشكرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ” .
يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال … قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينكه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشكرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط “داداشي” باشم . من عاشقشم . اما… من خيلي خجالتي هستم ….. علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه “بله” رو گفت و وارد زندگ